نشانه هایش همه جا هست پس دیدنش آسان است ♥
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
 
ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷
 و عرض جغرافیایی"۴۱'۲۱ ۳۷ هستید. 

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟

مرد بالن سوار : 
چون اطلاعاتی که به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود   به درد من نمی خورد 
و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
       مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟

مرد روی زمین : 
چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید
قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید 
و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
اطلاعات دقیق هم به دردتان نمیخورد!
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()

 
در این عکس 11 چهره انسان مخفیست
مردم عادی 4 یا 5 تا از این تصاویر را پیدا میکنند
اگر شما 8 تا از آنها را یافتید قدرت دیدن عادی دارید
و اگر 9 تا را پیدا کردید شما قدرت مشاهده بالاتر از متوسط دارید
اگر 10 تا دیدید شما مشاهده کننده خوبی هستید
و اگر 11 را پیدا کردید شما فوق العاده هستید
 

FunFunky.com

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()

حاضر جوابی
http://i11.tinypic.com/4gg6oty.jpg
می گویند:  "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم  بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ  تو...  چه محشری می شوند! آقای "اینشتین"در جواب نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود!  ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:«شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.یه تاکسی می گیره،وقتی به محل می رسن،به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.راننده میگه نمیشه ،چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده .راننده میگه: گور بابای چرچیل ،هر وقت خواستی برگرد!
 
نانسی آستور- (اولین زنی که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیای کبیر راه یافته و این موفقیت را در پی پاسخگویی و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزی از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت :من اگر همسر شما بودم توی قهوتان زهر می کردم .
چرچیل ( با خونسردی تمام ونگاهی تحقیرآمیز) : من هم اگر شوهر شما بودم می خوردمش.
 
 
 
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()

 


سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن.
 
زن انگلیسی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و اورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .
زن فرانسوی گفت:
من هم مثل انگلیسی همونا را گفتم و رفتم کنار.روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم.لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری و رفت
زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم. اما روز اول چیزی ندیدم.روز دوم هم چیزی ندیدم.روز سوم هم چیزی ندیدم.شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !!!!

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()
هیچگاه نه کسی رو ببخش 
نه فراموش کن
سر فرصت بزن دهنشو سرویس کن
( دکتر شریعتی با اعصاب خراب)

  
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   

 
ملت ما ملتی است که وقتی توی خیابون زل زل نگات میکنن
نمیتونی تشخیص بدی
خوشگلی یا احیانا زیپت بازه!
 
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   
 
دلت رودوست دارم! چون مثل یخچال فقیرا هیچی توش نیست

  
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   

  
وقتی توی مجله از مضرات سیگار خوندم...
اونقدر وحشت کردم که قسم خوردم دیگه
مجله نخونم!

 
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   

 
نون خشک هم نشدیم که یکى ازروى زمین برمون داره و بوسمون کنه!

 
اثرات کمبودمحبت شدید

  
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   

 
یارو روبردن دادگاه قاضی بهش گفت خاک توسرت این چهارمین بارته که
میارنت اینجا
یارو زیر لب میگه خاک توسرخودت که همیشه ی خدا اینجایی !!!

 
 
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   

 
همیشه دستان همسرتان را در دست بگیرید، چون اگه رهاش کنید اون میره خرید !
.
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   
 
رفتم تو سرچ گوگل تایپ کردم
“زن چه میخواهد؟”
گوگل بعد از ۲۰ دقیقه پاسخ داد
“ما همچنان در حال جستجو ایم !”

 
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   
 
زندگی هر دختری یک سوال هست که تا آخر عمر او را همراهی می‌کند . . .
حالا چی بپوشم؟
 
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .

 
یارو میره رستوران میگه: غذا چی دارین؟
گارسون میگه : کاستیدگیلینکوفینوستا با لیمو!
یارو میگه:        کاستیدگیلینکوفینوستا با چی!؟

  
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .
 
و خداوند زمین و آسمان را آفرید… 
و ساختن بقیه ی چیزا رو به چین واگذار کرد…!!!

 
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .

 
 
 
یه عده هستن که اگه شده  براشون آژانس هم بگیری
بگیر ، که سریعتر از زندگیت گم شن بیرون… !!
 . . . . . . .  . . . . . . . . . . . .
به سلامتی مگس که یادمون داد زیاد که دور کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت !
 
. . . . . . .  . . . . . . . . . . . .   
وقتی کسی به شما میگه احساس بدبختی میکنه ، به آرامی دستش رو بگیرید ، بغلش کنید و بهش بگید : " ای بابا ، حالا کجاشو دیدی.

 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()



استفاده از سمی ترین گیاه بعنوان دکور در ادارات و منازل

سمی ترین گیاه بعنوان دکور در ادارات و منازل
گیاه بسیار خطرناک "دیفن باخیا" که اکثر جا هادر منازل و دفاتر نگهداری
می شود بسیار سمی بوده و می تواند به مرگ افراد بویژه کودکان منجر شود.
به گزارش آخرین نیوز، در صورتی که قطعه ای از برگ آن خورده شود انسان را
می کشد - دست زدن به برخی از انواع آن بعد از تماس با چشم انسان را کور
می کند.
این گیاه مانند برگ انجیری بسیار سمی است و باید از دسترس نوزادان و
کودکان نوپا که احتمال می دهید برگ های آن را به دهان بگذارند، دور
نگهداشته شود در صورت بلعیده شدن، به دهان و زبان آسیب می رساند و شخص
قادر به تکلم نیست.
نام فارسی اصیل این گل ، دیفن باخیا است که اشاره به سمی بودن برگ آن
دارد. گیاهی است برگ زینتی. زادگاهش برزیل است. ساقه‌ها نرم و آبکی و نقش
و رنگ برگها سبز رنگ بوده و آراسته به لکه‌های سفید کرمی و زرد کمرنگ است
که از دو طرف برگ دیده می‌شوند. ساقه‌ها غالبا بدون انشعاب و برگهای
انتهایی همیشه در حال رشد و فعالیت می‌باشند و برگهای پایینی به تدریج
ریزند و ساقه حالت سخت به خود می‌گیرد. نسبت به عدم تهویه هوای اتاق و
آبیاری بیش از اندازه حساس است.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()

 

در صورتیکه قادر به دیدن عکسها نیستید اینجا را کلیک کنید
خوب نگاه کنید



به عکس‌های بالا دقت کنید، عقیده شما در مورد آنها چیست؟
اصولآ چیز خاصی نظر شما را جلب کرد؟

اگر کسی بگوید شما به علت عادتهای ذهنیتان از درک درست این تصاویر عاجزید عکس العملتان چییست؟

_به او میخندید؟
_به غرورتان بر میخورد و ناراحت میشوید؟
_سعی میکنید به هر قیمتی از افکارتان دفاع کنید؟
_یا کنجکاو به بحث و تحقیق در این مورد میشوید ؟


گاهی باورهای ذهنی ما چیزی بیشتر از عادت های فکری مان نیست


باور نمی‌کنید؟!




باور کنید!
این همان تصویر است!!



بله این هم نمونه دیگریست از خطای پردازش مغز شما
(ونه چشمتان)

همان مغزی که باورهای شما را میسازد باورهایی که دودستی به آنها چسبیده اید !


پدیده تاچر:

پیتر تامپسون استاد دانشگاه یورک، در سال ۱۹۸۰ عکس مارگارت تاچر-نخست وزیر وقت انگلیس- را دستکاری کرد و این پدیده را در آن اعمال کرد. این عکس به قدر مشهور شد که به دستکاری‌های اینچنینی عکس‌ها، اصطلاح پدیده یا اثر تاچر اطلاق شد.

درست کردن این عکس‌ها، کار چندان مشکلی نیست. کافی است که عکس خودتان یا کس دیگر را تغییر جهت بدهید ولی قسمت لب و چشم‌ها را تغییر جهت ندهید.

اما چرا این طور می‌شود؟ چرا مغز ما قسمت دهان و چشم‌ها را مثل بقیه قسمت‌های چهره پردازش نمی‌کند؟

توضیحات مختلفی برای این پدیده وجود دارد ولی بهترین توجیه به شرح زیر است:

مغز ما به وسیله دو فرایند جداگانه اشیا را از هم تمیز می‌دهد. در فرایند اول، ما به اشیا به عنوان یک کل نگاه می‌کنیم و شیء مورد نظر را که می‌تواند چهره یک نفر باشد با نقشه ذهنی که از اشیا و چهره‌های دیگر داریم مقایسه می‌کنیم.

اما در فرایند دوم، مغز ما برای افتراق اشیایی مختلف از هم به جزئیات تمرکز می‌کند و مثلا روی بینی، لب یا چشم‌ها تمرکز می‌کند.

از آنجا که ما به ندرت، عکس‌های بالا پایین شده از چهره را می‌بینیم، مدل‌ها و نقشه‌هایی از این طور عکس‌ها را نداریم، در نتیجه فرایند اول به درستی عمل نمی‌کند و فرایند دوم تشخیص چهره، از انجا که روی جزئیات تمرکز دارد، چیز غیرطبیعی در عکس تشخیص نمی‌دهد و نمی‌تواند کشف کند که چشم‌ها و لب‌ها برعکس شده‌اند.

حقیقت این است که سیستم بینایی ما با دستگاه‌های اپتیک و رایانه‌ای ثبت و پردازش عکس تفاوت زیادی دارد. گاهی با شگقتی هنگامی که متوجه توهمات و خطاهای بینایی خودمان می‌شویم، تازه پی به این مطلب می‌بریم. اما این خطاها، جدا از جالب بودن به دانشمندان عصب‌شناس در فهم مکانیسم‌های پیچیده مغزمان کمک می‌‌کنند.

جالب اینجاست که بیماری‌ای به نام پروسوپاگنوزیا، یا کوری چهره وجود دارد که در آن شناخت و تمیز دادن چهره‌ها مختل می‌شود. اگر مبتلایان به این بیماری عکس بالا را نشان بدهید، بلافاصله متوجه مشکل می‌شوند!

به افکارت عادت نکن، از به چالش کشیده شدن باورهایت نترس ، وگاهی از سمت اندیشه های دیگران بیندیش
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()
 

 

 

 

ملوان زبل یک شخصیت پویانمایی و داستان مصور است که توسط الزی کرایسلر سگار خلق شده‌است.ملوان زبل در داستان‌های پویانمایی، عاشق یک دختر خانم است و با یک ملوان قوی‌هیکل و بدشکل رقابت دارد. هر بار که این فرد قوی‌هیکل مزاحم آنان می‌شود ملوان زبل با خوردن اسفناج او را به دور پرتاب می‌کند و او را شکست می‌دهد.
Popeye www.pars2net.com جدیدترین عکس منتشر شده از ملوان زبل ! خنده دار
عکس جالب مردی که شباهت زیادی با شخصیت کارتونی ملوان زبل دارد :
 
Popeye1 www.pars2net.com جدیدترین عکس منتشر شده از ملوان زبل ! خنده دار
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()







                                               به همه ی آنهایی که دوستشان دارم    

   

 

 

 
 


 
 
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند، یک زندگی به پایان می رسد
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیروئی از داخل می شکند، یک زندگی آغاز می شود
 
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود
 
1-اعداد و ارقام غیر ضروری رو دوربنداز!
این اعداد شامل سن، قد و وزن میشه
بگذار دکترها راجع به این عددها نگران باشن
خوب واسه همینه که بهشون ویزیت می دی.
 
 
2 دوستهای شاد و خوش و خرم و سر حالت  رو برای خودت نگه دار!
آدمهای بی حس و حال تو رو هم بی حال می کنن
( اگه خودت جزو این دسته ای حواست باشه!) 
 
3- دائم در حال یادگیری باش!
سعی کن بیشتر راجع به کامپوتر، کارهای دستی،باغبانی و خلاصه هرچی که فکر می کنی یاد بگیری
هیچوقت نگذار مغزت بی کار بمونه
"مغز بیکار پاتوق شیطانه"
این شیطان هم اسمش آلزایمر ِ
 
4- از چیزهای ساده، لـــذت ببر
 
5- اغلب بخنـــــد، قهقهه های بلند و طولانی
اونقدر بخند که نفست بند بیاد
اگه دوستی داری که خیلی باهاش می خندی، پس خیلی باهاش وقت بگذرون
 
 
6- گاهی اوقات یه کم اشک بریز
سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست اما ادامه بده
تنها کسی که تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود ما هستیم
پس تا وقتی که زنده ایی زندگی کن 
 
7- دور و اطرافت رو با آدمهاو چیزهایی پر کن که دوستشون داری
با د وستها و فامیل، با یادگاری هات، حیووون خونگی، موسیقی ، گل و گیاه و خلاصه هرچیزی
خوب حالا  خونه ات پناهگاه و محل آرامشت شد؟
بگو ببینم، رابطه ات با خدا چطوره؟
 
8- سلامتیت رو جشن بگیر و بهش اهمیت بده!
اگه سالمی، سعی کن این وضعیت رو حفظ کنی
اگه وضعت متغیره، سعی کن متعادلش کنی و حالت رو بهتر کنی
اگر هم فکر می کنی تنهایی از پسش بر نمی آیی،از یک نفر کمک بگیر
 
9- به سمت ناراحتی ها ت سفر نکن!
برو به یک مرکز خرید، برو به یه محله ی دیگه، حتی برو یه کشور دیگه
اما هیچ وقت جایی نرو که باعث سرافکندگی و احساس گناهت بشه
 
 
10- از هر فرصتی که داری استفاده کن و به همه کسانی که دوستشون داری، عشقت رو نشون بده 
 
 
 

در بخشیدن خطای ‏دیگران مانند شب باش

  
در فروتنی مانند زمین ‏باش
 
 
در مهر و دوستی مانند ‏خورشید باش
 
 هنگام خشم و غضب مانند ‏کوه باش
 
در سخاوت و کمک به‏ دیگران مانند رود باش
 
 
 
در هماهنگی و کنار‏ آمدن با دیگران مانند دریا باش
 
 
خودت باش همانگونه که‏ مینمایی

 
پس از تعمق در این هفت‏ پند به این کلمات یک بار دیگر دقت کن :
شب ، زمین ، خورشید ،‏ کوه ، رود ، دریا و انسان

‏زیباترین‏ آفریده های پروردگار
 
 
اگه این نوشته رو حداقل برای 4 نفر نفرستی، هیچ اشکالی نداره
اما برای یک نفر بفرست و اون رو با خودت سهیم کن..
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()
    چرا مادرمان را دوست داریم؟
 
چون ما را با درد به دنیا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد
چون شیرشیشه را قبل از اینکه توی حلق ما  بریزند ، پشت دستشان می‌ریزند
چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم زیاد با ما بداخلاقی نمی‌کنند و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برندو وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد
!چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند 
 چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کندو وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند
 
چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد
چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد که فلان کار را که باید فردا در مدرسه تحویل دهیم یادمان رفته،بعد از یک تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میکشد که همان نصف شبی تمامش کنیم
چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند 
 چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند
چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکندبه خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زندچون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم
چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقیقۀ بعد در حالیکه عینکش به چشمش است میپرسد:این عینک منو ندیدین؟
چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق کدام غذاییم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است که وای بچم خسته شد بسکه مریض داری کرد 
 چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش رو برای هزارمین بار میشکنیم، چند روز بعد همه رو از دلش میریزه بیرون و خودش رو گول میزنه که :‌بخشش از بزرگانه
چون مادرندکه مادر تنها کسی است که میتوانی تمام فریادهایت را بر سرش بکشی و مطمئن باشی که هرگز انتقام نمی گیرد
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()



راز شمع

  تا حالا دقت کردید که توی مراسم عرفانی و روحانی و جاهای مقدس چرا شمع روشن
میکنن؟
تا حالا به این فکر کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردن شمع
میگن آرزو کن؟
به نظرتون این کار بی دلیل انجام میشه؟
راز شمع چیه؟

جواب این سوال ها رو اگه بخوایم پیدا کنیم به یه نکته اول باید اشاره کنیم

عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر میر سیم:آب...آتش...باد...خاک.. در دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره
اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشن استجابت دعا
به شدت اتفاق میفته
شمعی که می سوزه این چهار عنصر رو با هم داره
موم شمع:خاک
شعله شمع:آتش
دود شعله:باد
موم ذوب شده:آب
وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنی به شعور الهی متصل تر میشی

و درحالت آلفای ذهنی قرار می گیری...حالتی که در اون به شعور الهی و خدای
درونت وصل میشی
و دعا به راحتی به عالم بالا میره و به استجابت میرسه اگه با قوانین خیر
هماهنگ باشه
راز شمع اینه
برای همین در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنن و روی
کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردنش میگن آرزو کن


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()


 
انباری رو مرتب میکردیم

یه دفعه مامانم یه جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ قاب فلزی رو از توو کارتون درآورد

نگاش کرد و زد زیر خنده!!!

گفت: میدونی این چیه؟

اینو خریده بودم هروقت معدلت ۲۰شد بدم بهت

حیف واقعا!!!

خاک تو سرت !!!
***
یکی زنگ زده منم اصلا حوصلشو نداشتم.

شروع کردم نصفه نصفه حرف زدن یعنی مثلا انتن ندارمو قطع میشه و از این حرفا...

میگه صدات قطع و وصل میشه ولی صدای ضبط ماشینت واضح میاد
!!
***
سال ها برای برابری زنان و مردان تلاش کردیم
و بالاخره توانستیم حق مش کردن مو، سوراخ کردن گوش و برداشتن ابرو را
به آقایان تقدیم کنیم!
***
بچه:مامان اون آقاروببین کچله!
 مامان: هیس…میفهمه
 بچه: مگه تا حالا نفهمیده!
***
 
اعتماد به نفس بعضی ها رو اگه خر داشت
 الان سلطان جنگل بود!!
***
مرد : اگر من ترکت کنم
 عمرا نمیتونی یکی مثه من پیدا کنی...
زن : چی باعث شده که فک کنی باز هم یکی مثه تو میخوام...؟
***
دوغ قبول!

شیرکاکائو قبول!

آبمیوه پاکتى قبول!

اصلا نوشابه هم قبول!

آب معدنى رو دیگه برا چى تکون میدى؟!

همش همونه!!!
***
جمعیت جهان = 7,000,000,000 نفر

اگه من بمیرم = 6,999,999,999 نفر

همه اعداد عوض میشه
 قدر منو بدون ...
***
زن همسایه چیست ؟

زن همسایه موجودیست که ساعتها دم در حرف میزنه
اما نمیشینه ، چون دیرش میشه...
***
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()

 


ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
 
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
 
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود
 
عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم
 
مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
 
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه
 
کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم
 
و نه زندگی را به سالهای عمرمان
 
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
 
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به
 
آن سو برویم
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
 
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
 
 
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری
 
تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
 
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای
 
کلان اما روابط سطحی
 
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق
 
بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
 
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید،
 
زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
 
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه
 
توجهی به نیازهایتان داشته باشید
 
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را
 
که دوست دارید ببینید
 
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
 
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که
 
دوست دارید از آن استفاده کنید
 
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه
 
ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم
 
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند
 
به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
 
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه
 
باشد
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()


            *قحطی!!!*
*اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهایی را که تنها
شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از
مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یک عدد
صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم. سس مایونز
کالایی لوکس به حساب می آمد و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود. صف
های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت، بگو مگو ها سر کپسول گاز
که با کامیون در محله ها توزیع می شد، خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه
های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود، نبود پتو در بازار خانواده
تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پو شیدن کفش آدیداس یک
رویا بود. همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و ... اما کسی از قحطی
صحبت نمی کرد! یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری کمک های
مردمی وارد کوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها
سرازیر بود. همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب
درد هم بود. امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و
گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع
شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل
و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با
روکش طلا، رینگ اسپرت تا... و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی ها نرم
اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم
می بریم. مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب
شود! ویسکی گیرمان نیاید چی!؟ اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن
دیگران سیری ناپذیر شده است. ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی
سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراکز ادبی فرهنگی و
هنری و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقم مان سخت
نگرانیم! ... می شود کتابها نوشت... خلاصه اینکه این روزها لبخند جایش را به
پرخاش داده و مهربانی به خشم. هرکس تنها به فکر خویش است به فکر تن خویش! قحطی
امروز قحطی انسانیت است قحطی همدلی قحطی عشق**!*

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ توسط یک دوست | پيام ها ()