نشانه هایش همه جا هست پس دیدنش آسان است ♥

سلام بازم مطلب باحال از پ.سلطانی براتون گذاشتم تو ادامه مطلب . عناوین :

مطلب اول : درددل یک بزاز اصفهانی

مطلب دوم :  بنز و موتور گازی

مطلب سوم : "به آرامی آغاز به مردن می‌کنی"

مطلب چهارم  : رستوران سلف سرویس


مطلب اول : درد و دل یک اصفهانی :

خانووم بعد از اینکه هفت هشت دفعه هی اومدس و رفته‌س ودیده‌س و نخریدس، بالاخره باری آخرکه اومدس، یه دفعه دیگه هم پارچه را دیدس، این دفعه، کم و بیش پسندیده‌س و خبری مرگش خریدس برده‌س.

برا اینکه بعداً آب نرد و کوچیک نشد، پارچه را شسته‌س، بعدش بریده‌س، داده‌س خیاط براش دوخته‌س، پوشیده‌س، باهاش رفته‌س عروسی، تو عروسی کلی پزداده‌س، قر داده‌س، رقصیده‌س، لاسیده‌س، بعدش رفته‌س خونه، کلی توش نیشسته‌س، باهاش بغل شوورش خوابیده‌س و غلطیده‌س.

خیری سرش کلی توش گوزیده‌س. یه چند روز بعد دلشو زده‌س، رفته‌س پیرهنو شیکافته‌س، دوباره شسته‌س، حالا پس اورده‌س میگد از رنگش خوشم نیومدس!! این پارچه دون حج آقا! لطفاً پولمو پس بدیند....

راستی راستی که خیلی ناکس و نانجیب و پدر سوخته‌س


مطلب دوم : بنز و موتور گازی

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهومیبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت
دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور
گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، بادویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو
میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار. خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده
میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور بااین موتور گازی کل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ...
داداش....
خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت
نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید
کش شلوارشان به کدام مدیر گیر کرده


مطلب سوم : "به آرامی آغاز به مردن می‌کنی" 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی. 

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

مطلب چهارم رستوران سلف سرویس :

 
بسیار زیبا است بخوانید و لذت ببرید 
  


 داستانی است درمورد اولین دیدار "امت فاکس"، نویسنده و فیلسوف معاصر، ‌از آمریکا، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت. 



وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با این نیت که از او پذیرایی شود. 

اما هرچه لحظات بیشتری سپری میشد، ناشکیبایی او از اینکه میدید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت. 



از همه بدتر اینکه مشاهده میکرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. 

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: من حدود بیست دقیقه است که در ایجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا میبینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی میشوند؟ 

مرد با تعجب گفت: اینجا سلف سرویس است، سپس به قسمت انتهایی رستوران، جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد به آنجا بروید، یک سینی بردارید هر چه میخواهید انتخاب کنید، پول آنرا بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آنرا میل کنید! 

امت فاکس که قدری احساس حماقت میکرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی میز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم از اینکه چرا او سهم بیشتری دارد که هرگز به ذهنمان نمیرسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه میخواهیم برگزینیم. 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد، به دلیل آنست که 

شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ توسط یک دوست | پيام ها ()