نشانه هایش همه جا هست پس دیدنش آسان است ♥

چند مطلب  زیبا از م.زاهدی عزیز در ائامه مطلب .

جوک : یلره سگش فلج میشه ، هر روز میزارتش تو فرقون دنبال مردم میکنه !

قهقههتعجبقهقهه

 


١-

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !

که مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر

برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

کوک کن ساعتِ خویش !

که سحرگاه کسی

بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست

که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او

برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این کوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ

رفتگر است

کوک کن ساعتِ خویش !

ماکیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوک کن ساعتِ خویش !

که در این شهر، دگر مستی نیست

که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

و در این شهر سحرخیزی نیست
*
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت*

٢+-

به دنبـال خـدا نگـرد




به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!

 

٣-

تمیز کردن کلیه

 

سالها یکی پس از دیگری میگذرند و کلیه های ما خون ما را با دفع نمک ، سم و هر گونه شیء ناخواسته که وارد بدن ما میشود فیلترمیکنندبا گذشت زمان ، نمک تجمع می یابد و این نیاز به تمیز کردن توسط عملیات نظافتی دارد. چگونه می خواهیم بر این مشکل غلبه کنیم؟

بسیار آسان است ، اول یک دسته جعفری را برداشته و تمیز بشویید

سپس آن را در تکه های کوچک بریده و آن را در یک قابلمه بریزید و با آب تمیز به مدت ده دقیقه بجوشانید و بگذارید سرد شود و سپس فیلترش کنید و آن را در یک بطری تمیز ریخته و در داخل یخچال بگذارید تا خنک شود. با نوشیدن یک لیوان روزمره شما متوجه خواهید شد که تمام نمک و دیگر سموم انباشته شده در کلیه شما خارج میشود. هنگام ادرار کردن هم شما متوجه تفاوتی خواهید شد که شما هرگز قبلا احساس نکرده اید.

جعفری به عنوان بهترین  تمیز کننده کلیه شناخته شده و طبیعی است!

کنیدforwardلطفا به همه دوستانتان

۴-

 

Value!

ارزش!

 

ToTo realize The value of ten years: Ask a newly divorced couple.

ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

 

To realize The value of four years: Ask a graduate.

ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.

 

To realize The value of one year: Ask a student who Has failed a final exam

ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.

 

To realize The value of one month: Ask a mother who has given birth to a premature baby.

ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.

 

To realize The value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper.

ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

 

To realize The value of one hour: Ask the lovers who are waiting to meet.

ارزش یک ساعت را، ازعاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

 

To realize The value of one minute: Ask a person who has missed the train, bus or plane.

ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.

 

To realize The value of one-second: Ask a person who has survived an accident.

ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.

 

To realize The value of one millisecond: Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است.

 

Time waits for no one. Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can share it with someone special.

زمان برای هیچکس صبر نمی کند. قدر هر لحظه خود را بدانید. قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.

 

To realize the value of a friend: Lose one.

برای پی بردن به ارزش یک دوست، یکی را از دست بده.

 

Send this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all .

این نوشته را به دوستان خود یا هر کسی که برایش آرزوی خوشبختی دارید، بفرستید. صلح، عشق و کامیابی ارزانی همگان باد
۵-


زندگی زیباست
 

وقتی مهربانی را بیاموزیم
 

 

 

فرصت ِ آیینه‌ها در پشت در مانده‌ست
روشنی را می‌شود در خانه مهمان کرد
می‌شود در عصر آهن آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،

روشنی از عشق
می‌شود جشنی فراهم کرد

می‌شود در معنی یک گل شناور شد

 


 

مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده‌ست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست

  یعنی یک نفر آبی‌ست
موسم نیلوفران یعنی

   یک نفر می‌آید از آنسوی

دلتنگی

 



می‌شود برخاست در باران
      
دست در دست نجیب مهربانی     

می‌شود در کوچه‌های شهر جاری شد
می‌شود با فرصت آیینه‌ها آمیخت
 
با نگاهی

   با نفس‌های نگاهی
 
می‌شود سرشار

از راز بهاری شد
دست‌های خسته‌ای پیچیده با حسرت
چشم‌هایی مانده با دیوار رویاروی
چشم‌ها  را می‌شود پرسید
 

 

 

 

یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
آسمان  را می‌شود پاشید
می‌شود از چشم‌هایش ...

چشم‌ها را می‌شود آموخت
می‌شود برخاست
می‌شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت
می‌شود دل را فراهم کرد
می‌شود روشن‌تر از اینجا و اکنون شد
 

 

 

جای من خالی‌ست
جای من در عشق
جای من در لحظه‌های بی‌دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی‌ست
من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
 

 

 



می‌شود برگشت
می‌شود برگشت و در خود جستجویی کرد

در کجا یک کودک ده‌ساله

در دلواپسی گم شد؟
       
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
می‌شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی‌ست
می‌شود از رد باران رفت
می‌شود با سادگی آمیخت
می‌شود کوچک‌تر از اینجا و اکنون شد
می‌شود کیفی فراهم کرد
دفتری را  می‌شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می‌شود روییدن خود را تماشاکرد
 

  من بهار دیگری را دوست می‌دارم
جای من خالی‌ست
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالی‌ست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب‌ها
جای من در چشم‌های دختر خورشید
جای من در لحظه‌های ناب
جای من در نمره‌های بیست

جای من در زندگی خالی‌ست

 

می‌شود برگشت
اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن
می‌شود در سردی ِ سرشاخه‌های باغ

  جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می‌شود پرسید
چشم‌ها را می‌شود آموخت
 

مهربانی کودکی تنهاست

 

 

سروده محمدرضا عبدالمالکیان


مهربانی را بیاموزیم

مهربانی را هدیه دهیم

 

تقدیم با عشق و مهربونی

مهربان

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۳۱ توسط یک دوست | پيام ها ()