نشانه هایش همه جا هست پس دیدنش آسان است ♥

سلام یکسری مطالب آموزنده در مورد زندگی زناشویی :

١- 10 نکته برای متعهد کردن مردان در روابط قبل از اردواج

٢- ١٠ مشکل زیر چالش ‌های اصلی هر ازدواج بدون رابطه‌ ج-ن-س-ی است.

٣- زیبایی و توجه دیگران به همسرم مرا می آزارد

اگه خوشتون اومد بگید بازم ازین مطالب بزارم .


١- 10 نکته برای متعهد کردن مردان در روابط قبل از اردواج

چند وقتی است که با مردی آشنا هستید که دوستتان دارد، چه این را ابراز بکند چه نه. دوستی با شما را دوست دارد و از با شما بودن لذت می برد. اما با همه این حرفها هنوز خود را به طور کامل به شما متعهد نکرده است. هنوز برنامه آخر هفته هایش را با شما نمی گذارد و به دوستانش هم معرفیتان نکرده است. با اینکه خیلی وقت است که همدیگر را می شناسید و با هم در یک ارتباط سالم بوده اید، هنوز از شما نخواسته است با او ازدواج کنید. اگر اینطور است، او هم مثل میلیون ها مرد دیگر است که خودشان و زنی که خیلی دوست دارند و می توانند زندگی با او بسازند که هر دو شاد و راضی باشند را گول می زنند. احتمالاً این آقا از متعهد شدن می ترسد. اما آیا شما می توانید کاری کنید که همه آن شادی و خوشبختی از آنِ هر دوی شما شود؟ پاسخ مثبت است و راه حل های آن بسیار ساده هستند. اصلاحاتی خیلی کوچک و ساده که هیچ هزینه ای برایتان در بر نخواهد داشت و در آخر آن تعهدی را که همیشه از او می خواستید را برایتان به ارمغان خواهد آورد.
 

در زیر به 10 نکته برای متعهد کردن مردان اشاره می کنیم:

1. با گوش دادن بدون نصیحت کردن و انتقاد کردن اجازه دهید به شما اعتماد کند.

او باید بفهمد که می تواند همه چیز را با شما درمیان بگذارد. و هرچه بیشتر به شما بگوید، تعهدش به شما بیشتر خواهد شد و بعنوان مثال، فرض کنید به شما می گوید که خیلی احساس بدی دارد که نتوانسته در دانشگاه مدرک بگیرد. شما باید فقط گوش دهید و بعد به او بفهمانید که به همان اندازه ای که اگر از دانشگاه تهران دکترا می گرفت دوستش دارید. اگر به شما گفت که نگران از دست دادن شغلش است، فقط گوش دهید و به او بفهمانید که حتی اگر کارش را هم از دست دهد باز همین قدر دوستش دارید. وقتی برای نصیحت کردن بعدها پیش خواهد آمد، وقتی که خودش دنبال نصیحت و راهنمایی باشد. اما در آن لحظه مطمئناً به تنها چیزی که نیاز ندارد این است که کسی نصیحتش کند. او فقط به شما نیاز دارد.

2. با نشان دادن اینکه او را فقط به خاطر خودش دوست دارید باعث شوید که مردتان احساس خاص بودن کند.

در ابتدای رابطه سعی نکنید اصول الدین از او بپرسید. از سوالاتی مثل، "چقدر درآمد داری؟"، "آیا دانشگاه رفته ای؟"، "کی و کجا ازدواج کردی؟"،  "چرا جدا شدی؟"، "کار پدر و مادرت چیست؟" و ... خودداری کنید. این سوالات نشان می دهد که شما قصد ارزیابی او را دارید تا ببینید فرد مناسبی برای ازدواج هست یا نه. یادتان باشد، حتی اگر بعداً بفهمید که یک میلیاردر است، لازم است که حس کند او را به خاطر خودش می خواهید.
درعوض از او درمورد احساسش نسبت به مسائل مختلف و علایقش سوال کنید. اگر به شما گفت که اخیراً یک پاداش خیلی عالی دریافت کرده، از او نپرسید آن پاداش چقدر بوده است. درمورد هیجان انگیز بودن آن تجربه با او حرف بزنید. باید از آن تجربه در کنار او لذت ببرید. بعد از مدتی همه چیز را به شما خواهد گفت مگر اینکه خیلی آدم مرموزی باشد که این خود یک علامت بسیار منفی است. باید طوری رفتار کنید که بفهمد که برای او فارغ از هر طبقه ای که در آن باشد ارزش قائل هستید.

 

3. سعی کنید طبیعی رفتار کنید. خودتان باشید و علایقتان را پنهان نکنید.

اگر طرفتان می گوید به موسیقی رپ علاقه دارد و اسم خواننده هایی را که هیچوقت نشنیده بودید به زبان آورد، به هیچ وجه تظاهر نکنید که آنها را می شناسید و دوستشان دارید. خیلی راحت بگویید که هیچ چیز از آن سبک موسیقی نمی دانید.
اگر همیشه طرفدار اپرا بوده اید، بگویید. اگر موقع تماشای یک فیلم در کنار او گریه تان گرفت، هیچ اشکالی ندارد گریه کنید. اگر خواستید بخندید، بخندید. وقتی شما خودتان باشید او هم تشویق می شود که در حضور شما خودش باشد و تظاهر نکند. او آدم خاصی است و شما هم همینطور اما به طرق مختلف. هیچوقت برای گفتن یک دروغ خودتان را تحت فشار قرار ندهید.

4. این احساس را به او بدهید که می تواند آزادیش را حفظ کند—حداقل تا میزانی منطقی.
بااینکه شما به عنوان یک زن به رابطه جدید طوری فکر می کنید که قرار است زندگیتان را تغییر دهد، مرد شما فقط به حفظ وضعیت قبل خود فکر می کند. شما به خریدن یک خانه جدید، بچه دار شدن، عوض کردن کارتان، رفتن به مسافرت و امثال اینها فکر می کنید درحالیکه او مصر است که برنامه های قبلی خود را حفظ کند و تا حدامکان در آن تغییری ایجاد نکند. برای او ثبات به معنای امنیت است. اگر سعی کنید زندگی او را به سرعت تغییر دهید، احساس خواهد کرد که مردانگی اش هم خواهد رفت و احساس تهدید خواهد کرد. باید به او نشان دهید که نمی خواهید همه چیز را از او بگیرید. بعنوان مثال، حتماً بگذارید وقتی را با دوستان خودش بگذراند. وقتی مردها بدون حضور خانم ها کنار هم باشند خیلی پیش می آید که یکی بپرسد "چطور تونستی امشب جیم بزنی؟" و همه مردها برای آن مردی که هیچوقت نمی تواند از دست زنش به دورهمی های مردانه بیاید احساس تاسف می کنند. این را یادتان باشد مردها فقط با بودن با زنی که دوستش دارند نیست که احساس مردانگی می کنند، بلکه با بودن کنار دوستان و رفقای هم جنس خودشان هم همین احساس را دارند. شما باید او را مطمئن کنید که او هنوز هم می تواند وقتی را با دوستانش بگذراند.

5. اجازه ندهید زیاد برایتان خرج کند یا به زحمت بیفتد (حتی اگر خودش بخواهد).

اگر اجازه بدهید اینکار را بکند، یک روز صبح از خواب بیدار می شود و از خودش می پرسد، "من دارم با خودم چه کار می کنم؟" شاید در ابتدای رابطه بخواهد با کمک کردن به درست کردن اوضاع در خانه تان، تعمیر کردن چیزهای خراب، مردانگی اش را به شما نشان دهد و شما هم احساس خواهید کرد که کسی هست که مراقبتان است اما اجازه ندهید خیلی پیش برود. اگر می توانید برای انجام کاری از کسی دیگر یا متخصصش کمک بگیرید، اجازه ندهید که او این زحمت را تقبل کند. نباید حس کند که بودن با شما خیلی برایش هزینه دارد. از او نخواهید به رستوران های شیک و گران ببردتان چون با اینکار برای او آسانتر خواهد بود که ترکتان کند و زن جدیدی برای خود پیدا کند. حتی سعی کنید خیلی وقت ها شما حساب کنید یا بخواهید که برای شام میهمان شما باشد و یا به جای رستوران گران به سینما بروید و شام هم پیتزا بخورید.
یکی از دوستانم چند وقت پیش می گفت با زنی که بود به مشکل خورده چون با اینکه هزاران بار او را به رستوران های خیلی گران برده و لباسهای گران قیمت برایش خریده بود حتی آن زن یکبار هم او را به شام دعوت نکرده بود. او این را به منزله این گذاشته بود که آن خانم قدر کارهایی که برایش کرده است را نفهمیده است. من از او خواستم این موضوع را با او مطرح کند و همین رابطه شان را نجات داد.

6. برای علاقه مند کردن او هیچوقت حسادتش را تحریک نکنید.
درست است که از قدیم می گویند برای جلب نظر یک مرد باید حسادتش را تحریک کنید اما برعکس آن صحت دارد. مردها به خاطر غیرت و مردانگی خود درمورد مسائل وفاداری بسیار حساس هستند. اکثر مردان، مهم نیست که چه بگویند، اما درمورد مطلوبیت جنسی و ظاهر خود تردید دارند. مرد شما اگر بفهمد شما کاملاً به او وفادار هستید بیشتر به شما متعهد خواهد شد. پس در حضور او به هیچ وجه با مردی بصورت زننده حرف نزنید، درمورد عشق های قبلی خود حتی اگر خودش بخواهد با او حرف نزنید. شاید در آن لحظه کمی شور و حس او را تحریک کند اما بعدها به شما شک خواهد کرد. اگر قبلاً مردی را دوست داشته اید و ترکش کرده اید به او نگویید چون ممکن است فکر کند او را هم ترک خواهید کرد. اگر یکی از دوست پسرهای قدیمیتان زنگ زد دلیلی ندارد او را در جریان بگذارید. هرکاری می کنید سعی نکنید با گفتن این حرفها حسادت او را تحریک کنید.

7. اگر لازم دانستید به وفاداری جنسی اصرار داشته باشید.
بعضی خانم ها می ترسند که اگر درمورد وفاداری جنسی صحبت کنند مردشان عصبانی شود. در این باره هم درست برعکس آن صحت دارد. مردها دوست دارند که شما فقط او را بخواهید. اگر چنین چیزی را از او طلب کنید احساس امنیت و آرامش خواهد کرد و این احساس را به او خواهد داد که می خواهید به او وفادار باشید. حتی اگر مردتان اعتراض کرد و گفت که این درخواست احمقانه است یک نفس راحت خواهد کشید و مطمئن باشید که یک قدم برای متعهد کردن او جلوتر آمده اید.

8. به مردتان کمک کنید این واقعیت که به شما نیاز دارد و دوستتان دارد را تصدیق کند.
مردان به خاطر حس مردانگیشان میترسد که جلوی کسی اقرار کنند که چقدر به شما نیاز دارند. اما این ایراد آنها نیست. او هیچوقت ابراز آزادانه احساساتش را تمرین نکرده است. شما باید اجازه دهید اینکار را بکند. و رمز کار این است که از او چیزی بخواهید. بعد از یک مدت اصرار کنید که به شما بگوید که دوستتان دارد. حتی اگر با هم ازدواج کنید هم ممکن است از بیان این جمله سر باز زند. شما باید به او نشان دهید که نیاز دارید این جمله را به زبان بیاورد. یادتان باشد فقط بعد از اینکه این جمله را آزادانه به زبان آورد که واقعاً دوستتان خواهد داشت. فقط آنموقع است که این یک واقعیت زندگی اش خواهد شد. ما هیچوقت چیزهایی که از بیان آن خودداری کنیم را قبول نخواهیم کرد. اگر مردتان مکرراً از به زبان آوردن آن خودداری کرد پس هنوز برای متعهد شدن به شما آمادگی لازم را ندارد. اما وقتی آن را به زبان آورد، پس عشقش را پذیرفته است و آنرا بخشی از واقعیت زندگی خود می داند. بعد از مدتی زندگی بدون شما برای او بی معنی خواهد شد.

9. بعد از چند ماه از او بخواهید که شما را به خانواده و دوستانش معرفی کند.
 اینکار یکی از اصلی ترین پایه های متعهد شدن است. مردی که شما را وارد خانواده اش نکند مطمئن باشید که قصد ازدواج با شما را ندارد. او باید شما را کنار خانواده اش ببیند تا بتواند به شما به چشم همسر نگاه کند.
 

10. در طولانی مدت از ارائه آنچه بیش از حد توان شماست خودداری کنید.

اگر از شرایطی خاص خوشتان می آید حتماً آنرا مطرح کنید و سهمتان را از رابطه ببرید. از اینکه او دوستانش را دقیقه آخر و بدون دعوت و آمادگی شما وارد خانه می کند عادت به قبول آن و تسلیم شدن نکنید. اگر آنچه که می خواهید را از رابطه نمی گیرید و به همین دلیل افسرده و عصبانی هستید، اصلاً عادلانه نیست و باید آنرا با مردتان درمیان بگذارید.

 
اگر فکر می کنید که مرد مورد علاقه تان را پیدا کرده اید، این 10 نکته می تواند برای متعهد کردن هرچه بیشترا به شما کمک کند. یادتان باشد هیچ رابطه خوبی آسان به دست نمی آید اما دلیلی هم ندارد که رابطه شما بهترین نشود.

٢- ١٠ مشکل زیر چالش ‌های اصلی هر ازدواج بدون رابطه‌ جنسی است.

مشکل شماره 1

خسته بودن میل‌ جنسی. کاملاً مشخص است. بعضی از ما میل‌ جنسی بسیار قوی داریم و بعضی از ما اینطور نیستیم. مهمترین مشکل ازدواج ‌های فاقد رابطه‌ جنسی این است که شما یا همسرتان یا هر دوی شما از نظر جنسی خسته هستید. یعنی میل‌ جنسی بسیار پایین بوده یا اصلاً وجود ندارد.

مشکل شماره 2

این خستگی معمولاً به عصبانیت می ‌انجامد. وقتی چیزی که می‌خواهید را به دست نیاورید، خسته می‌شوید و این معمولاً موجب بروز عصبانیت در شما می‌شود. در واقع، ممکن است به این دلیل ازدواجتان فاقد رابطه‌ جنسی است که یکی از شما از دیگری عصبانی است. اگر آن چیزی که می‌خواهم را به من نمی ‌دهی پس من هم آن چیزی که تو می‌خواهی را به تو نمی ‌دهم.

مشکل شماره 3

داستان کنترل ‌کردن‌ها شروع می‌شود. از خستگی سعی می‌کنید همسرتان را کنترل کنید تا طور دیگری رفتار کند و هرچه بیشتر سعی می‌کنید او را کنترل کنید، بیشتر همسرتان را از خود دور می‌کنید. عصبانیت و فاصله ‌ای که بینتان می ‌افتد، در زندگیتان ریشه گرفته و رابطه‌ جنسی به یک میدان نبرد برایتان تبدیل می‌شود.

مشکل شماره 4

سردرگمی اتفاق می‌افتد. چه اتفاقی می‌افتد؟ چه چیز تغییر کرده است؟ چرا همسرم دیگر من را نمی‌خواهد؟ چرا من دیگر همسرم را نمی‌خواهم؟ برای تغییر این وضعیت چه می‌توانم بکنم؟ چه مدت می‌توانم این وضعیت را تحمل کنم؟ اگر مشکل جنسیمان برطرف نشود چه اتفاقی می‌افتد؟ چه می‌توانم بکنم؟ سوال پشت سوال و پاسخ به این سوالها به نظر دست‌ نیافتنی می‌رسد.

مشکل شماره 5

اعتماد به ‌نفستان پایین می‌آید. احتمالاً اوایل آشنایی به نظر هم جذاب می‌رسیدید و الان این جذابیت به هیچ تبدیل شده است. ظاهر، نوازش‌ها، مکالمات آرام و تحریک کننده قدیم دیگر جایی بین شما ندارد. اعتماد‌به ‌نفس شما شدیداً پایین آمده و متعجبید که چه مشکلی دارید؟ آیا دیگر به اندازه قبل جذاب نیستید؟ آیا دلیل نبود رابطه‌ جنسی در ازدواجتان شما هستید؟ و اینجاست که احساس شرم و گناه همه ذهنتان را پر می‌کند.

مشکل شماره 6

به دوراهی اخلاقی می‌رسید. برای ازدواج ارزش قائل هستید و می‌خواهید که قداست رابطه ‌تان را نگه دارید. بچه‌ها و کل خانواده را دوست دارید اما فکر ادامه این رابطه بدون وجود صمیمیت و رابطه‌ جنسی برایتان غیرقابل تحمل است. آیا این رابطه اینقدر خوب است که نباید ترکش کنید یا اینقدر هم بد است که نمی‌توانید تحملش کنید؟ کدام کار درست است؟ آیا باید در ازدواج بدون رابطه‌ جنسی بمانید یا آن را ترک کنید؟

مشکل شماره 7

باورتان نمی‌شود که به خیانت فکر کنید. اگر بخواهید با یکنفر دیگر که از نظر جنسی جذبتان می‌کند رابطه داشته باشید چه می‌شود؟ آیا می‌توانید اینکار را بکنید؟ آیا اشکالی ندارد یک رابطه جنسی بدون تعهد با یک نفر دیگر داشته باشید؟ چه فکر می‌کنید؟ به خودتان گوش دهید. ببینید شما دارید به آن فکر می‌کنید و این شما را می‌ترساند.

مشکل شماره 8

برای کمک پیش که می‌روید؟ درمورد مسائل و مشکلات این ازدواج فاقد رابطه ‌جنسی با که حرف می‌زنید؟ دوستانتان؟ روانشناس؟ خواهر یا برادرتان؟ نه؛ خواهشاً هرکسی که هست بچه‌ هایتان نباشد. آیا باید پیش روانشناس بروید و درمورد این ازدواج بدون رابطه‌ جنسی با او مشورت کنید؟ آیا همسرتان هم با شما می‌آید؟ مطمئناً اگر با کسی دردودل نکنید دیوانه می‌شوید.

مشکل شماره 9

باید یک راه‌ حل پیدا کنید. باید علت و ریشه آن را پیدا کنید. آیا یک مشکل جسمی است؟ آیا یک مسئله رابطه ‌ای است که شما را در یک ازدواج بدون رابطه ‌جنسی اسیر کرده است؟ شاید هم یک مشکل شخصی با خودتان یا همسرتان؟ شاید هم یک تاثیر فرهنگی است؟ هرچه که هست باید علت اصلی را پیدا کنید.

مشکل شماره 10

می‌ترسید که این نبود رابطه‌ جنسی رابطه ‌تان را بر هم بزند. نمی توانید حتی لحظه ‌ای به آن فکر نکنید. می‌ترسید این مشکل آخر دیوانه‌ تان کند. ترس و اضطراب همه وجودتان را گرفته است. اما باید همه اینها را کنار بگذارید.

بله اینها 10 مشکل اصلی همه ازدواج‌ های بدون رابطه‌ جنسی است. اگر شما هم کمتر از 10 مرتبه در سال با همسرتان رابطه ‌جنسی دارید، یعنی در چنین رابطه‌ای هستید.

گردآوری و تنظیم توسط: سایت و مجله سرگرمی ناقلا

٣- زیبایی و توجه دیگران به همسرم مرا می آزارد

حرفهای زن:
(این خانم 34 ساله، پرستار و مادر 2 فرزند). کاش این قدر همسرم توجه دیگر خانم ها را به خود جلب نمی کرد. گاهی فکر می کنم او بی وفاست. می دانم چرا به نظر زنان دیگر، او جذاب است.

او قد بلند و خوش هیکل است، موهای مشکی و چشمانی سبز رنگ دارد. اول اینکه، آنها حتی در حضور من با او خوش و بش می کنند، مرا کلافه ساخته است. ماه گذشته، در یک مهمانی، یکی از مهمانها یواشکی به من گفت: همسر شما جذاب ترین مردی است که تا به حال دیده ام. این موارد باعث آزار من می شوند، و تنها جوابی که می توانم بدهم اینه که، بسه دیگه. عکس العمل بهزاد هم تبسم است و در پاسخ می گوید: خیلی ممنون. اگر چه او انکار می کند، اما از این همه جلب توجه لذت می برد.

او مثل آهنربا است، اوایل ازدواجمان خیلی جدی نمی گرفتم، اما حالا با 35 سال سن، زیباتر از 25 سالگی اش شده است، تو کارش هم که موفق است.

متاسفانه، پیامد آن حسادت و بدگمانی من نسبت به وی است و زندگی زناشویی ما دچار مشکل گردیده. او اصرار دارد که تا حالا به من خیانت نکرده و با کسی رابطه عشقی نداشته است، اما پدرم، زمانی که من در دبیرستان درس می خواندم، مادرم را ترک کرد و پیش زنی دیگر رفت. و باعث شده اند که بگویم همه مردان ذاتا بی وفا و خیانتکار هستند. وقتی افراد غریبه خوشگل این قدر خودشان را به بهزاد نزدیک می کنند، چگونه باور کنم که او گمراه نشده است.

من در منطقه ای نسبتا کلاس بالا بزرگ شده ام، محل زندگیمان خیلی از آنجا دور نیست. پدر و مادرم با هم جنگ نداشتند، اما نسبت به یکدیگر مهربان هم نبودند. مادرم خوب بود، اما پدرم با من و خواهرم بسیار سرد بود . وقتی 14 ساله بودم،پدرم به بهانه مامورین مدت زیادی را از ما دور بود. مادرم که خیره مانده بود و به او مشکوک شده بود، وکیلی گرفت. وکیل کشف کرد که پدرم با زن دیگری زندگی می کند. وقتی مادرم خبر را به من داد، داشتم از هوش می رفتم. من که با کار پدرم خراب شده بودم، تا چند سال اصلا با او حرف نمی زدم. بعد از 20 سال هنوز او را نبخشیده ام، و رابطه ام با او سرد است.

ادامه صحبت های اکرم:
22 ساله بودم که با بهزاد توی مغازه شیرینی فروشی آشنا شدم، من به خاطر شهریه دانشگاه در آن مغازه کار می کردم. در آن زمان همسرم کارهای ساختمانی انجام می داد و 21 ساله بود، هر روز به مغازه ما می آمد. شبی در یک سفره خانه سنتی با هم قرار گذاشتیم. ساعت ها با هم حرف زدیم، گفتگوهای ما به سهولت انجام می شد و وجوه مشترکی داشتیم، هر دو توی یک منطقه بزرگ شده بودیم، از چیزهای مشترکی لذت می بردیم. قبل از ترک آن جا بهزاد شماره تلفنش را روی یک دستمال کاغذی نوشت و به من داد و مرا برای شام دعوت کرد، از من خواست در صورت تمایل به او زنگ بزنم. روز بعد به او زنگ زدم و دعوتش را پذیرفتم. بعد از چند هفته مایل بودم با او ازدواج کنم. وی مهربان، سخت کوش و فردی حمایتی بود- همه صفاتی که در همسر ایده آلم جستجو می کردم.

سالهای اول ازدواج ما بدون کشمکش بود. شغلم را به عنوان پرستار دوست داشتم . زمانی که بهزاد 30 ساله بود از کارهای ساختمانی خسته شده بود، و کارش را در یک شرکت خاکبرداری شروع کرد. به نظر می آمد که استعداد باغبانی و طراحی فضای شهری دارد، به همراه مهارت و قدرت ساخت پاسیو، استخر و دیوارهای محافظ. با تشویق من کار طراحی خانه های تجملی را شروع کرد. هر سال هم موفق تر از سال قبل می شد.

وقتی فرزند اولم را حامله شدم، حس کردم که همسرم حتی بیشتر از قبل نظر دیگران را نسبت به خود جلب می کند. هر کجا می رفتیم، زنان دیگر با نگاهشان تیر به قلب من می زدند و من در سکوت خود متلاطم می شدم. احساس خیلی بدی داشتم، من آن همه وزن اضافه را حمل می کردم، بد قیافه و حسود شده بودم، وقتی در آن لحظات به خانه برمی گشتیم چند لحظه فقط به بهزاد خیره می شدم و هیچ حرفی نمی زدم. خیلی بد، این شرایط خیلی تکرار شده است.

مدام با هم بگومگو داشته ایم. مدت زیادی است که اصلا با هم بیرون نرفته ایم، به ندرت با هم روابط زناشویی داریم. از آنجا که مراقبت از پسرانم، انجام کارهای منزل، سفارش دادن برای شرکت بهزاد بر عهده من است، علاوه بر همه اینها به عنوان پرستار در بیمارستان کار می کنم، بیشتر مواقع خسته و عصبانی هستم. گاهی اوقات، بدگمانی من باعث رفتارهای عصبانی کننده گردیده است. وقتی فرزند دومم را شش ماهه باردار بودم، ،آنقدر خسته و ملول بودم که نتوانستم در جشن عروسی دوستان خانوادگی بهزاد شرکت کنم، لذا بهزاد خواهرش را با خود برد. از جو مهمانی که بهزاد رفته بود و برخوردهای راحت صاحبان آن مجلس خوشم نمی آمد و میترسیدم او را از دست بدهم . وقتی او دیر کرد سوار ماشین شدم و با عصبانیت به محل مهمانی رفتم دم در بهزاد و خواهرش را دیدم که با چند خانم خوش و بش میکردند ، وقتی او آنها هم مرا دیدند از چهره بر افروخته من عصبانیت می بارید . من خیلی حس حقارت میکردم. خیلی بد بود . در مقابل خواهر شوهرم نیز حس میکردم تحقیر شده بودم. بهزاد عذرخواهی کرد، اما از رفتار من هم کفری شده بود.

اخیرا نسبت به بهزاد بدگمان شده ام، یک روز صبح او ساعت 7 برای رفتن به باشگاه خانه را ترک می کرد، در حالیکه باشگاه زودتر از 30/7 باز نمی شود. وقتی به موبایل او زنگ زدم، گوشی او روی پیام گیر رفت. این کار چندین بار تکرار شد، تا بالاخره با او رودررو شدم. وی گفت: قبل از باز شدن باشگاه در پارک جلوی آن روزنامه می خوانم، موبایل خود را روی پیغام گیر می گذارم، چرا که هیچ آدم عاقلی در آن ساعت به من زنگ نمی زند.
بعد از آن واقعه، من و بهزاد از هم دوری می کردیم. تنش بین ما غیر قابل تحمل است. همیشه برای کارهای یکدیگر دعوا و منازعه داریم. او حتی تلفن های کاری خود را موقع شام انجام می دهد. من بیچاره هم مجبورم نظافت و کارهای بچه ها را به تنهایی انجام بدهم. در ضمن، او از دست من ناراحت است که در بیمارستان شیفت اضافه بر می دارم. چرا که می گوید در آمد او خوب است و نیازی به کار کردن من نیست. اما من کارم رو دوست دارم. وقتی هم رئیس بیمارستان پیشنهاد شیفت اضافه می داد، سریع پاسخ مثبت می دادم.
هفته پیش، خانم فروشنده ای با بهزاد خوش و بش می کرد، که این قضیه باعث رنجش من شد، وقتی به همسرم گفتم، گفت آن خانم داشته به من خوراکی ها را می داده است و این مشکل توست.


حرفهای بهزاد :
من متاسفم که همسرم را به طلاق تهدید کردم، اما این تنها راهی بود که او را متوجه اشتباهش می کرد. تو تمام سالهایی که اکرم را شناخته ام، هیچ بی وفایی از او ندیده ام. بله، شاید خیلی از خانم ها دور و بر من بپلکند، اما عشق من اکرم است، نه تنها زیباست، بلکه باهوش، محتاط و مادری کوشاست، بهترین دوست من هم هست. بدون حمایت او اینقدر در حرفه ام پیشرفت نمی کردم.

اما چقدر می توانم حرف های شدید اللحن او را تحمل کنم؟
چند بار برای او توضیح بدهم که به او خیانت نکرده و نمی کنم؟
البته قبول دارم که از توجه دیگر خانم ها نسبت به خودم لذت می برم. این کار آنها باعث خوشحالی من می شود، آن هم در زمانی که همسرم مرا اشباع نمی کند. او هرگز با من همبستر نمی شود، نسبت به کارم هم بی تفاوت است. اگر بخواهم راجع به قرار دادی پر سود که داشته ام با او حرف بزنم، به صحبت هایم گوش نمی دهد. اگر کسی به خاطر پروژه ای به من تبریک بگوید، او آنجا را ترک می کند. خیلی به او توجه نشان می دهم، از چهره و مهارت های مادرانه او تمجید می کنم، اما او بی تفاوت است.

منظور من از توجه خانم ها، لبخند، نگاه و تعریف است نه رابطه نا متعارف.
گاهی متحیر می شوم که چگونه برخی زنان پرخاشگر هستند. حسادت اکرم گاهی قابل تحمل نیست، که می ترسم با او بیرون بروم، چون که بعد از برگشت به خانه منفجر می شود. می دانم که پدر او باعث آسیب دیدن او شده اند. اما خیانت آنها باعث نمی شود که او همه را بی وفا بپندارد (همه را با یک چوب براند). تا حالا دلیل و بهانه ای نیاورده ام که او این قدر بدگمان باشد. از جنگ های خانوادگی خسته شده ام. هنوز از بازی با دو پسرمان لذت می بریم، اما از فعالیت های زناشویی که قبلا با همسرم داشتم، محروم شده ام.

ادامه حرفهای بهزاد:
من توی خانواده پر جمعیتی بزرگ شده ام، ما شش تا بچه بودیم و من از همه کوچکتر. پدر و مادرم مهربان بودند اما بی اعتنا. پدر برای تامین مخارج زندگی ساعت ها، در پمپ بنزین کار می کرد. مادر هم خانه را اداره می کرد. من توی آن جمعیت گم بودم. آنها مرا برای اینکه در مدرسه بهتر باشم تشویق نمی کردند. بزرگترین برادرم مدام مرا مسخره می کرد و باعث رنجش خاطرم می شد. لذا خجالتی و متزلزل بار آمدم. به خاطر عدم اعتماد به نفس دانشگاه را کنار گذاشتم . به سراغ کارهای ساختمانی رفتم.

همان دم که اکرم را دیدم عاشق من شد، اما من هرگز در خواب هم نمی دیدم دختری تحصیل کرده با فردی مثل من ازدواج کند. حتی همان شب اول آشنایی مان هم نتونستم از او بپرسم که مرا دوست دارد یا نه و به جای اینکه شماره تلفنش را بگیرم، شماره خودم را به وی دادم. خیلی سپاسگزارم که او هم زنگ زد.
ما نمی توانستیم از هم جدا باشیم. برای من اکرم ستودنی بود مگر حسادت او، که خیلی زود خودش را نشان داد. وقتی کسی به من لبخندی می زد یا مدت طولانی به من خیره می شد، همسرم غرولند می کرد و خرده فرمایش هایی داشت. سعی می کردم حرفهایش را زیر سبیلی رد کنم اما او بیشتر به هم می ریخت. از این رو به این وضع دچار شده ایم که او مرا لاس زن و فریبکار می پندارد و باور ندارد او تنها زنی است که دوست دارم. همه اینها رابطه ما را به هم زده است. از وقتی هم که بچه دار شدیم و من شرکت زدم اوضاع بدتر گردیده است. درست است ظرف این پنج سال توجه همگان نسبت به من جلب شده است، اما نه به خاطر ظاهرم، بلکه به دلیل اینکه برای اولین بار در زندگی نسبت به خودم احساس خوبی پیدا کرده ام و اعتماد به نفس دارم.

خوشحالم که پدر هستم و به شغلم هم افتخار می کنم. دیگران می گویند:
اعتماد به نفس تو ستودنی است. متاسفانه هر چه بیشتر خانم ها به من خیره می شوند، اکرم بیشتر نسبت به من بدگمان می شود، با من همبستر نمی شود، و از پر کاری من انتقاد می کند.

چه حلقه بد طینتی!

حالا هم اکرم شیفت های اضافه تری در بیمارستان بر می دارد و حتی شب ها و آخر هفته ها در بیمارستان کار می کند- زمان هایی را که باید با یکدیگر سپری کنیم. اینها باعث آزار من می شود، اکرم که اینقدر به پول نیاز ندارد، رئیس او دقیقه نود به او شیفت اضافه می دهد، من هم اگر کار داشته باشم مجبورم برای بچه ها پرستار بگیرم. مطمئنم که او با این کارها می خواهد مرا مجازات کند. من همسرم را دوست دارم اما نمی توانم با فرد به این بدگمانی زیر یک سقف زندگی کنم. تنها امیدم مشاوره است.


حرفهای مشاور:
حسادت و احساس مالکیت دو نیروی تباه کننده زندگی زناشویی هستند. وقتی اکرم و بهزاد مشاوره را شروع کردند با خشم و غضب به یکدیگر نگاه می کردند. خشم اکرم به این خاطر بود که همسرش را بی وفا و فریبکار می پنداشت و بهزاد هم از بی توجهی و بی اعتمادی همسرش گله داشت.

علارغم همه اینها آنها اعتراف کردند که زمانی بهترین دوست یکدیگر بوده اند. هر دو اینها از چهره طرف مقابل تعریف می کردند. در نظر اکرم، بهزاد خیلی زیبا بود، اما خود اکرم هم قشنگ بود. اما آنقدر بدگمان شده بود که نمی دانست مردان دیگر هم به او نگاه می کرده اند. پدر اکرم زمانی که دخترش 14 ساله و آسیب پذیر بود، آنها را رها کرده و رفته است، به همین دلیل او از مردها متنفر بود. این تجربه ای آسیب زاست. با وجود اینکه همسرش هرگز به او خیانت نکرده و با کسی رابطه ای نداشته، اما اکرم وی را هم دغلباز می پندارد. به اکرم گفتم تو بهزاد را با متهم کردن دائم، از خودت دور کرده ای. این تجزیه و تحلیل اکرم را متعجب ساخت، و تصور نمی کرده که با این کار خود، همسرش را آزار می داده و تاثیر معکوس داشته است.
با توجه به گفته آنها، متوجه شدم که بعد از اینکه اکرم مادر شده بوده و کار و کاسبی بهزاد هم رونق یافته بوده، بدگمانی اکرم بیشتر گردیده است .

اکرم هم مدرک تحصیلی و هم در آمد بالا داشته است. به طور ناخود آگاه او نسبت به مدرک و شغلش بی اعتنا بوده و احساس موفقیت نمی کرده است. اما بهزاد هر روز موفق تر می شده و نان آور خانواده هم بوده است.

به اکرم گفتم: قبول دارم که شنیدن تعریف و تمجید دیگران نسبت به بهزاد برایت مشکل است، اما خودت هم بی تقصیر نبوده ای.

بهزاد در نتیجه غفلت پدر و مادر و آزار برادرش نسبت به توجه زنان حساس بوده است. آرزوی تایید از طرف تو داشته، که تو هم به موفقیت های او بی اعتنایی می کرده ای. قدرشناسی بهزاد از این زنان (به خاطر زیبایی وی) باعث جلب توجه بیشتر دیگران می شده است. اینها همه احساس حسادت و ناامنی تو را تقویت می کرده است.

به بهزاد هم گفتم: در این مواقع به جای صحبت های کوتاه، لبخند و نگاه، دست اکرم را بگیر و فقط لبخندی ملیح بزن. بهزاد هم از حرف های من یکه خورد و گفت، قبول دارد که او هم بی تقصیر نبوده است.

ادامه حرفهای مشاور :
اکرم و بهزاد با بررسی رفتارهای خود، متوجه خطاهایشان شدند. با گذشت زمان و چند جلسه مشاوره، اکرم فهمید که بدگمانی او بی اساس بوده است. بهزاد هم دریافت که او به طور نا خودآگاه از توجه زنان نسبت به خود لذت می برده است.


از این زوجین خواستم که گامهای کوتاهی بردارند، اول، اکرم باید یک هفته را بدون انتقاد از توجه دیگران نسبت به بهزاد بگذارند. بهزاد هم باید نسبت به دیگران بی اعتنا باشد. هر دو قبول داشتند که غلبه بر احساساتشان سخت، اما امکان پذیر است. و نیز به اکرم سفارش کردم که به گونه ای رفتار کند تا بهزاد احساس ارزشمندی نماید و بداند که همسرش او را دوست دارد- البته نه به طور مصنوعی. بهزاد هم باید صمیمیت همسرش را می ستود و به او می فهماند که نقش مادرانه، حرفه و اداره کردن خانه توسط وی را ارج می نهد.

همان طور که توصیه های مرا رعایت می کردند، تنش بین آنها از بین می رفت. اکرم از موفقیت های همسرش خوشحال می گردید و رابطه زناشویی خودش را با او از سر گرفت- بازگشتی که بهزاد را مشعوف ساخت. از آنها خواستم یک روز در هفته از یکی از نردیکان یا ذوستان برای پرستاری کودک کمک بگیرند و آن روز را به خودشان اختصاص بدهند. بعدا اکرم گفت که از سینما رفتن لذت می برده اند. سپس روی برخی مسائل تمرکز نمودیم: شیفت های اضافی اکرم، برنامه کاری مت، عدم مراقبت بهزاد از کودکانش. اکرم شغلش را دوست می داشته اما با اضافه کاری خود باعث رنجش همسرش می شده است. او یاد گرفت که چگونه به رئیس خود پاسخ منفی بدهد. در ضمن، بهزاد هم متوجه شد که نباید مانع اشتغال همسرش بشود.


به او گفتم:
شما پیشرفت های همسرت را نقض می کنی، زمانی که مدام متذکر می شوی که شغل و کار بیرون از منزل وی لزومی ندارد. و نیز نباید موقع شام کارهایش را انجام بدهد. باید موبایل خود را خاموش کند و تمام توجه خود را معطوف همسر و فرزندانش کند. بهزاد هم در کارهای خانه و کودکان به همسرش کمک کند. و بعد از شام زمانی را به کودکان خود اختصاص بدهد.

مت گفت تا به حال فکر می کردم که پدر با اعتنایی بوده ام، اما واقعا حق با اکرم است. حالا شب هنگام برای آنها کتاب می خوانم تا خوابشان ببرد.

ترک بعضی عادات و رفتارها مشکل است (ترک عادت موجب مرض است)، اما با درمان شش ماهه، آنها توانستند بر مشکلات فائق آیند و تغییراتی ایجاد نمایند. در پایان اکرم گفت بدون مشاوره هرگز نمی توانستم بر حسادت و بدگمانی خود غلبه کنم و کارمان به طلاق می کشید، هرگز نمی توانم زندگی را بدون همسرم تصور کنم. بهزاد هم دگرگون شد و گفت: عاشق اکرم دوست داشتنی و جدید هستم. و بالاخره زندگی دوباره، به ما روی آورد.

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۳ توسط یک دوست | پيام ها ()