نشانه هایش همه جا هست پس دیدنش آسان است ♥

سلام دوستان بد از مدت زیادی برگشتم . راستی اون مطالب پا یهو ناپدید شده . اگه کسی گزارش داده خیلی نامرده.

بازم خانوم م.زاهدی لطف کردن مطالب جالبی فرستادن که 2 تاشو براتون گذاشتم تو ادامه مطالب با عناوین :

1- کم کم یاد خواهی گرفت !

2 ساختن خانه ی آینده !  زبان

3-من از خدا خواستم فرشته



1- کم کم یاد خواهی گرفت !

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
 
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.
 

 



 

2 ساختن خانه ی آینده !  زبان

 



نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت، میخواست که او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را می سازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود.
یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار برپا می شود.


مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

 

 

3-من از خدا خواستم فرشته



من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
 
  خدا گفت : نه
 
  آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی
 
 
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه


  روح تو کامل است . بدن تو موقتی است   
 
من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
  خدا گفت : نه


شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است
 
من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
  خدا گفت : نه


  من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد
   
من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد
  خدا گفت : نه   



  من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد
   
من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد
  خدا گفت : نه


  درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد
 
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
  خدا گفت : نه

 


تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی
من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
  خدا گفت : نه
  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری
 
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده

 
باشد که خداوند تو را برکت دهد...



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱٥ توسط یک دوست | پيام ها ()